مشهد شهر بهشت | بلاگ

مشهد شهر بهشت

تعرفه تبلیغات در سایت
چهارشنبه شب، با توجه به تفاهمات صورت گرفته با استاد راهنمای عزیز، با قطار از زنجان رهسپار مشهد شدم. چون قطار از تبریز حرکت کرده بود، در بدو ورود به کوپه با همسفران تبریزی خودم مواجه شدم. بعد از مختصری سلام و احوال پرسی، جملگی برای خوابیدن مهیا شدیم. اما صبح روز بعد، پیرمرد مهربون تبریزی من رو مهمان صبحانه خودش کرد، انگور، پنیر لیقوان و لواش تبریزی!

من نمیدونم چه کسی گفته تبریزی ها فقط با خودشون میجوشن، بقیه رو قبول ندارن، متعصبن.... من که این مدت با تمام این رفت و آمدها، چنین رفتاری ندیدم. حین صحبت، پیرمرد حرفی بمن زد که رفتم توی فکر....

بمن گفت بیست و هشت ساله که به عشق امام رضا، خونه و زندگیم رو آوردم مشهد. ساکن مشهد شدم. بهش گفتم حاج آقا!، منم همسایه ش بودم اما قدرش رو ندونستم. ما مشهدی ها، وقتی از جوار حضرت تبعید میشیم میفهیمم توی چه ناز و نعمتی بودیم.

پ ن: فردا رهسپار گنابادم، اما قسمتی از وجودم همیشه اینجاست، کنار حضرتش


برچسب‌ها: دل نوشته, خاطرات, حرم
نوشته شده توسط محمد حسین در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ |
...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 10:36